دوازده/ فردا روز ماست!

8 12 2009

نازنین من!

تو نیستی و شب این‌جاست!

انگار یادم رفته بود که شب بی‌تو هم می‌تواند بیاید…

انگار تمام روشنی تو است- ماه من- که تمام این شب‌ها را تا نزدیکی سحر روشن کرده!

در سرزمینی که تو به نام آرزو ترک‌اش گفتی

- و حالا من به نام نامی همان آرزو دل‌بسته‌ی آن شده‌ام دیری‌ست-

فردا روز ماست!

روز من و تو و برادرت- که تازه پا به دانش‌گاه باز کرده و چند صباحی دیگر

از ما بهترانی او را هم‌چون من

خودفروخته

خواهند نامید!

حالا نمی‌دانی

در این روزهای سبز

و شب‌هایی که نیستی؛

در تمام این لحظه‌های ترس و تپش

تمام دلهره‌ها و تمناهای دل‌تنگی

این روزهایی که به ذات از جوانی ما سرشارند

از مبارزه و عشق و امید؛

چه‌قدر جای دست‌های تو

- محکم و ماندگار-

در دست‌های‌ام

- که گاهی نحیف می‌شوند! گاهی می‌لرزند!-

خالی‌ست!

جای پاهای‌ات

که قدم شود در کوچه‌های این شهر،

در راه‌روهای دانش‌گاه؛

- فردا که روز ماست-

در راه آزادی که رویای توست!

بعد فکر می‌کنم حالا که داری در لمس آزادی غوطه می‌زنی؛ وطن کجای این معادله می‌گنجد؟

کمر سفت بسته‌ایم برای فردا و فردا‌ها

نازنین‌ام!

ماه من!

حالا وقت رفتن نبود!

حالا که جوانه در خیابان‌های کودکی‌امان روییده

و عشق و شرف و امید و شجاعت و بزرگی؛

- هر آن‌چه مفهوم که از نیکی می‌شناسیم-

در سینه‌های سبز هم‌راهان‌امان

گره خورده؛

من فردا را در خیابان‌های تهران خواهم بود!

فردا را

که روز ماست

و جای‌ات سبز…

شکیبا





یازده/ پاییز در برگ ها گم بود!

29 11 2009

-  گرمب‌گرمب آمد صدای پای‌اتان! آمدنِ تو! رفتن‌ات و صدای پای نه نرم‌نرم؛ یک‌هو آمدن و آوار شدنِ پاییز!

فصل عاشقی‌های‌ات! سرسپرده‌گی‌های‌ام! آن آفتاب مایل لعنتی- یا خورشیدی که دورتر از آن بود تا آفتاب‌اش گرم‌ام کند- تمام پاییز را می‌لرزم! می‌لرزم! می‌لرزم! لرز می‌کنم من و تب، تب، تب می‌کنم! داغ، داغ، داغ می‌شوم داغ و ها می‌کنم در هوا! هااااا! هاااااااااا…  تمام پاییز را دویده‌ام! تو می‌دانی! دویده‌ام! دویده‌ام! نفس نفس نفس‌های‌ام را نفس نفس فریااااااد! فریاد تا خشک شده- خس‌خس شده سبز درختان!!! سینه‌ام، تپنده، هوااا- پر! خالی!- خس‌خس می‌کند سینه‌ام! زیر پاها، لگدها، کبود سیاه، بنفش، سبز و زرد… زرد شده‌اند دوباره درختان! دوباره تمام رگ‌های‌اشان خشک شده! پوسیده! رگ‌ها، رگ‌های‌اش گَرد گرفته! خشک شده! صدا، صدای‌اش، صدای‌ام- تهران در پاییز خس‌خس می‌کند. این‌جا افسرده‌گی فصلی آمده! شراب را کی انداختیم؟ پاییز که قرار بود بیاید، جام به جام هم قرار بود بکوبیم! بکوبیم و بزنیم و برقصیم! برقصیم! برقصیم! بچرخم! چرخم! می‌چرخم! مستانه! می‌روم در آغوش از هوش! به سلامتی تو! نوووووش! پلک‌های‌ام، باز می‌شوند! ساختمان‌های شهر، بلند می‌شوند! بلند می‌شوم! نه! نه! دیگر حتا در آینه هم شبیه من نیستم! آغوش نیست!!! مست‌ام؟ خواب دیده‌ای دخترک!

نه دیگر این قصه‌اش آواز، به هیچ جای نقل‌های دیگر نمی‌ماند! نمی‌ماند باور کن! پچ‌پچه‌های زمزمه‌های‌امان، فرایااااااد!!! فریادم می‌آید. نگاه کن! تمام این شهر، سرسپرده‌گی‌های‌اش را، ضجه‌های‌اش را، من تمام ناله‌های تن‌ام را-  همه تمام رویاهای‌اشان را- نمی‌شنوی مگر این همه فریاد؟؟؟ خس و خاشاک که می‌گوید، غرورمان است که خون می‌چکد.

پاییز تهران، عشق فصلِ تب نیست امیر! ضرب تمام تپش این شهر بر شقیقه‌های‌ام نبض می‌کوبد. صدای ناخن‌های چنار است با پنج انگشت کشیده‌ی برگ‌های‌اش زیر پاها در تهران! مگر فقط همین برگ‌هاست که زیر پاها به فریاد افتاده‌اند عزیز؟ مگر نمی‌شنوی این همه موسیقی خفه شده! این همه بالش را که فشار می‌دهند- می‌دهم- بر دهان! صدای هق‌هق‌های‌ات هم خفه! وسوسه‌های تن که هیچ! هیچ! ما هیچ، ما… من چشم می‌دوزم! تو ببین چه قدر خس‌خس خوابیده زیر پاهای‌اشان! چه قدر برگ! چه قدر پاییز!

راستی از دل‌دلِ درخت‌های همیشه بهار نگفتم برای‌ات! نگفتم تمام پاییز را، تمام زمستان را وسوسه‌ی‌اشان از پای نشستن است و اُکر شدن زیبا! پاییزی شدن! ترس‌اشان از همان فریادهای خفه است زیر پاها! ترس‌اشان! مرگ‌اشان! شب‌ها بلند شده! طاقت‌ام کوتاه! من پاییز را، دوست ندارم. پاییز شهر من، با آن هوای سردش همه را خفه کرده. من فریادم را در آغوش تو اشک خواهم کرد. تمام پاییزهای جهان سر می‌آید. این بلندترین آواز جهان است. قصه‌ی پاییزی که به شوق تو سر می‌آید و به بهار می‌رسد! به من نگو پاییز! بگو از بهار برای‌ا‌ت بگویم! بخوانم! برقصم! بگو جوانه! شکوفه! از برم! اگر از خس و خش سینه‌ام بگذری!!! پاییز سر می‌آید.

- تقویم امسال من پاییز ندارد! همین تقویم دیواریِ پر خط که افتاده‌ام پی روزها‌ی‌اش و هی‌هی‌کنان می‌تارانم‌اشان! تقویم من پاییز ندارد! روزهای این سال از بهار رقصیدن گرفتند: فروردین و اردی‌بهشت و…! روزها به پیشواز تابستان در خرداد، سبزی را تجربه کردند و به تیر و… قد کشیدند! سبز و ستبر! مرداد آمد! هنوز دست‌های‌ ما پر خون از تنِ درهم شکسته‌ی تو خواهرم! هنوز تنِ ما بی‌تاب نفس‌های گم‌شده‌ی تو برادرم! مرداد آمد! صداها بلندتر! سروها سبزتر! مردم یکی‌تر! مرداد آمد! دل‌ها به دریاها زدند! دل من هم! دریا هم! مرداد آمد! مرداد ماند! تو آمدی! شهریور دیگر نیامد! پاییز هم! پاییز نیامد!

تقویم من پاییز ندارد! روزها هر چه می‌گذرند جز برگه‌ی سبز مرداد برگی دیگر نمی‌خورند! مرداد آمد! تو آمدی! مرداد آمد و روزها ساکن شدند بر دایره‌ی شش‌امین روزش و چرخش عقربه‌های تاریخ بر مدار بودن تو چرخیدن آغازید! مرداد آمد! تو آمدی! مرداد ماند! تو می‌مانی! پاییز نیامد! نیامده رفت!

حالا فراموش کرده‌ام! روزهایی که باید از پس آن روز می‌آمدند! دیگر فراموش کرده‌ام ماه بعد و بعدتر و آن‌ دیگری چیست پشت مرداد! تقویم من پاییز ندارد! تاریخ من رقم می‌خورد از بودن‌ات! امروز نمی‌دانم چه روزی از چه ماهی از چه فصلی‌ست! امروز می‌دانم ماه چهارم، روز دوم از فصل بودن توست!

روزها که بگردند و برگه‌های تقویم که باد خورده شوند می‌خواهم فصلی تازه بی‌آغازم! سال و فصل‌ها و ماه‌هاش دیگر از معنا تهی شده‌اند و فصل‌های زرد و سفید و بارانی همه امروز سبزند! به حرمت بودن تو و مردم سرزمینی که بار دیگر دوست می‌دارم‌اشان!

بگذار پاییز را از پیشانی تقویم خط بزنیم! فصلی که برگ‌ها زرد می‌شوند پاییز نیست! ما سبزیم و حالا مرداد است! فصلی که باران می‌بارد پاییز نیست! ما سبزیم و باران فرزند من و توست و حالا مرداد است! فصلی که نوید سرمای فصل بعدتر از خود است پاییز نیست! ما سبزیم و گرم به هم‌پشتی هم و بودن‌هامان و حالا مرداد است! فصلی که خیابان‌های تهران زیر پای من و تو هم‌آوازی خش‌خش برگ‌های زرد و کفش‌های را می‌نوازد پاییز نیست! ما سبزیم و هیچ رابطه‌ای میان کفش‌هامان و برگ‌های زرد خیابان‌های تهران نیست و حالا مرداد است! تقویم من پاییز ندارد و حالا هنوز مرداد است: شش‌ام مرداد!

پ.ن:

- به رسم روزهای دور رضای صدیق رفاقت کرد و دعوت‌امان کرد به پاییزبازی! بی‌دل‌دل از پاییز نوشتیم: من و بانو! به رسم بازی ما نیز:

بهارنارنج و سعید و شبنم و ثمیلا و علی‌رضا

را دعوت می‌کنیم بی‌تعارف و بی‌انتظارِ پیش‌کش به هم‌بازی‌ شدن و پاییز را نوشتن!

- عنوان، نام قطعه‌‌ای‌ست از فریبرز لاچینی در مجموعه‌ی پاییز طلایی

شکیبا و امیرحسین‌





ده/ این آواز من است!

5 11 2009

دوست‌ات دارم!

همه‌ی خدایان خود را به خواب می‌زنند

و مادران

                    به نشنیدن

پدران 

                چشم و نگاه دریغ می‌دارند

برادران

              به سرعت دور می‌روند…

 

همه‌ی مردم شهر

از تجربه‌هاشان می‌گویند:

               از عشق‌های نافرجام

و از دروغ‌هایی که  فاش شدند…

 

و من

         به دنبال قصه‌ای که بهاری برای دخترم باز گویم:

                                                                دوست‌ات دارم!

 

همه‌ی چراغ‌ها قرمز می‌شوند

راه‌ها بسته

جاده‌ها لغزنده

تا تو به من نرسی

                         دست‌های‌ام

دور از تو می‌مانند…

 

حالا نوبت توست که سینه‌سپر کنی!

خدا صابران را دوست می‌دارد*

و نام من شکیبا است…

 

*آیه‌ای است از قرآن!

شکیبا





نه/ باید، باید، باید، دیوانه‌وار دوست بدارم!

29 10 2009

وقتی کمی دورتر تمام وسوسه‌ی حوا سیب می‌شود به دست آدم؛ کمی نزدیک‌تر تمامی گناه این است این‌جا: که تن به آغوش تو بسپارم! در آغوش‌ات به خواب روم! با تو از تپش قلبی که این روزها زنده‌ام نگه می‌دارد بگویم!

باید باد بودم به یقین! به پیکرت می‌پیچیدم و بوی تو به سرزمین مادری‌ام می‌برد!- در روزگاری که هیچ چیزِ این‌جا به وطن نمی‌ماند!-

یا آب بودم، تن می‌سپردی به من! غرق‌ات می‌کردم به خودخواهی!- تمام تو را می‌خواهم؛ سبزترین!-

هوا ناجوانمردانه سرد نیست!- اما با همان زیرکی همیشه‌گی می‌رود به سوی زمستان!- باران قطره قطره! هر قطره تکرار می‌کند برای‌ام غصه‌ی دست‌هایی را که لب‌ریز شدند تا در دستان مهربان تو جان گیرند! چشم‌های‌ات را- که تن می‌شویم در آن‌ها- اشک که خیس‌اشان می‌کند و سیراب می‌شوم!- دل‌تنگ‌ام!-

تو را با غربت شریک شدم! از تو تنها سهمی به من می‌رسید؛ سهمی که دل‌تنگی‌های دل کوچک‌ام را پر نمی‌کرد. دلهره‌های‌ام! دل‌دل‌های دل‌ام را! وقتی دل‌ام گنجشک کوچکی شده بود بی‌قرار برای‌ات، خود را به سینه‌ام می‌کوبید؛ همه را به جای سبز تو  دل‌خوش کرده‌ام! و به روزی که خود را در آغوش تو خواهم یافت؛ سر بر سینه‌ای که وحی از آن نازل می‌شود. 

همیشه‌هایی که بی تو می‌گذرند، با تو می‌نویسم‌اشان! نگاه‌ام کن! خط‌های موازی روی پیشانی من گواه صادقانه‌ای هستند بر همه چیز! بر هر اشکی که دور از شانه‌های تو در چشم‌های‌ام می‌جوشد. پیشانی بالا می‌دهم و چشم گشاد می‌کنم! اشک‌های‌ام در انتظار دست‌های‌ات! بر دیواره‌های فنجان قهوه‌ام؛ راه‌ها نقش بسته‌اند و من هنوز پشت فنجان وارونه‌ی قهوه‌، چشم به انتهای راه دارم یا به  قاصدی در باد!

چشم‌های‌ام را نگاه کن! پاهای‌ام را نه…- که می‌لرزند!- دست‌های‌ام را که بی‌صبرند برای هر روز خوش آمد گفتن به حضور بی‌تردیدت در خنده‌های‌ام!

رویای من به تصویر مردی ختم می‌شود که چشمان تیره‌اش دریا دریا آرامش به دنیای‌ام ریخت. دست‌های‌ام دو گنجشک بی‌قرار که ناآرام‌اند تا آشیانه‌اشان…

دست‌های‌ات اما

خیلی دور است! خیلی…

- تو را دیوانه‌وار دوست می‌دارم!-

پ.ن: عنوان بندی از شعری‌ست از فروغ فرخ‌زاد- یادم نمی‌آید کدام شعر البته!-

شکیبا





هشت/ لحظه‌های باید ِ با تو بودن

23 10 2009

بانو!

زیباترین من!

حالا که درست در لحظه‌های باید ِ با تو بودن،

بی‌تویی را تجربه می‌کنم؛

- هوار هوار-

حالا که درست در ثانیه‌های باید ِ لبریزی از نگاه‌ات،

نگاه‌ام جایی دورتر از تو،

نابینایی را مزمزه می‌کند؛

- هوار هوار-

حالا که درست در عقربه‌های باید ِ سرریزی از تن‌ات،

تن ِ بی‌کس‌ام تنهایی را مرور می‌کند؛

- هوار هوار-

حالا که در آغوش‌های باید ِ دوست‌ات دارم؛

- دوست‌ات دارم

دوست‌ات دارم…-

دوست‌ات دارم را از پشت ِ این همه دوری،

تنها به معجزه‌ی چند حرف

برای‌ات تصویر ‌می‌کنم؛

- هوار هوار-

حالا که این همه به تو نزدیک‌ام

و

- تنها-

از بغض این همه دوری

می‌بارم؛

- هوار هوار-

و دست‌های‌ات را کم دارم

- هوار هوار-

و…

- هوار هوار-

حالا

فقط

تو را سوگند می‌دهم به همه‌ی روزهای نیامده‌ی سرخوشی

تو را سوگند می‌دهم به همه‌ی وقت‌های یک‌سقفی

تو را سوگند می‌دهم به تپش‌های یک‌قلبی

تو را سوگند می‌دهم به معجزه‌ی فردا

تو را سوگند می‌دهم به تو

و تمام رنگین‌کمانِ نگاه‌ات…

بانو!

زیباترین من!

جانان من!

دل قوی دار!

دست‌های ما خشت‌خشت

سقف یگانه‌گی فردای‌امان را بنا نهاده‌اند!

بانو!

رقص کلام را وامی‌گذارم

و اینک

خلاصه‌ی تمام دل‌دل‌کردن‌های‌ام را…

- هوار هوار:-

دوست‌ات دارم!

امیرحسین بهبهانی‌نیا





هفت/ آن راز قصه…

10 10 2009

از آغاز

- همه می‌دانند-

من بودم؛

نگاه من بود و دستان‌ام

که لرزید…

خزید میان دستان‌ات!

بگذار هنوز هم کسی نداند

آن سیب 

- سرخی همیشه را-

اگر من چیدم

کدام‌امان گاز اول را زد

و زمین و زمان زیر دندان‌اش مزه کرد!

- هزار راز مگو میان ماست-

شکیبا





شش/ من در دورست‌ترین جای جهان ایستاده‌ام: کنار تو!

28 09 2009

- سِفرِ یک‌ام:

برگ‌های دیروزم

-اگر-

وامی از بامدادِ شاعر برده بودند؛

- که کلام و سحرش را به انگشتان قلم و تنِ کاغذم رقص می‌کرد-

امروز و فردا‌ی‌ام اما

ساز شعرم به کوکِ تو می‌رقصد

و

هر نغمه که می‌خوانم و هر نت که خط می‌زنم

در پنج‌خطِ بودنِ توست!

بانو!

آیدا به دانگ آخر زنده‌گی بر آینه‌ی بامداد افتاد؛

اینک

چه شادمان‌ام و چه پر

- من-

که هم از روزهای اکنون و اول به مشرقِ نگاه‌ام افتادی!

- تو…

و شاعر شدم من!-

- سِفرِ دوم:

امروز

- بی‌کم‌وبیش-

درست سی روز است که

دست‌های‌ام تنها با خاطره‌ی دستان‌ات نفس می‌کشند

و

تن‌ام تنها به رویای تن‌ات به خواب می‌رود

و

نگاه‌ام تنها در دوری نگاه‌ات…

نگاه‌ات…

نگاه‌ات…

- چه کسی بود می‌گفت مرد‌ها و اشک‌ها…

بگذریم!-

- سِفرِ سوم:

در کوچه‌های تب‌کرده‌ی این شهر

در میان کافه‌هایی که سفره‌ی دل‌اشان را تا آستانه‌ی پیاده‌رو پهن کرد‌ه‌اند

میان مردم هزاررنگی که شادی را جایی دورتر از چشم‌های‌اشان پنهان کرده‌اند

در خم رودی که روزی باید تابوت هدایت می‌شد

در پیچ‌واپیچ‌های گل‌های شمع‌دانیِ پشتِ پنجره‌ها

درست جایی که غربتِ کسی آغاز می‌شود

و

دلِ کسی به عمق چاله‌ای می‌افتد…

- من-

تنها به حکمِ تو

بازی را ادامه می‌دهم!

- تا دستِ هفت‌ام چند برگِ برنده مانده است؟

بانو!-

پ.ن: عنوان، بندی‌ست از شعر ترانه‌ی کوچک احمد شاملو

امیرحسین بهبهانی‌نیا





پنج/ بوی جوی مولیان آید همی…

24 09 2009

بوی باران و هوس قهوه قرارم نذاشته! انگشتان‌ام روی کلیدها می‌لرزند! هر چه زودتر از این اتاق و این خانه می‌خواهم بروم! زیر باران بروم و یادت کنم!

خودم را می‌اندازم در یک کافه! باران بیرون غوغا کرده! لرز می‌کنم اندکی! صندلی‌های تراس را مرد کافه‌چی تند تند جمع می‌کند. بوی قهوه هوش‌ام را برده است و چشمان کلافه‌ام را این باران فقط اندکی مرهم است. باد می‌آید میان درختان می‌پیچد و دل‌ام را می‌برد.

چشمان‌اشان- مردم شهر- چشمان‌اشان که به دست‌بند سبز می‌افتد عکس‌العمل‌های‌اشان دیدنی‌ست. خانمی چنان با ترس به چپ و راست نگاه می‌کند که خنده‌ام می‌گیرد. یک نفر هم از من سراغ سخن‌رانی ا.ن. را در سازمان ملل می‌گیرد. می‌گویم گفت‌وگوی گرمی داشت با صندلی‌های خالی!

یاد تو می‌افتم و لب‌خند دوست داشتنی تو! ناخودآگاه از اسم تظاهرات که آورده‌ای دیشب دل‌شوره دارم. هی خودم را مسخره می‌کنم و طعنه می‌زنم به خودم؛ قرار نیست آن‌جا کسی به فکرهای سبز شما حمله کند. بعد با خودم فکر می کنم خیلی مبارزه‌ی بی‌هیجانی‌ست وقتی هیچ احساس نکنی خطری، بسیجی چیزی در کمین است.- به تمام این‌ها خنده‌ام می‌گیرد.-

فاصله اتفاقی‌ست غریب! دست‌های‌ام دل‌تنگ‌اند و چشم‌های‌ام هر چه می‌چرخند آرام‌اشان را نمی‌یابند. فکر می‌کنم شراکت‌امان در آن‌چه می‌گذرد حسابی به هم خورده. خوب معلوم است که تو آن‌قدر از کلیشه‌های چندش‌آور و دوست‌نداشتنی آلوده به قدرت این خاک فاصله گرفته‌ای که به معنای مفاهیم دور از نقش و کاربرد کلیشه‌ای‌اشان دست یابی و حتا توصل به همان مفاهیم کهنه آرام‌ات کند…

من اما از خشم هی پر و خالی می‌شوم. آن‌جا به مناسبت سال تحصیلی جدید تمام مراکز فرهنگی مجانی‌ست و در خیابان‌های شهر جشن شادی برپاست. باشد که دانش‌جویان انرژی بگیرند… این‌جا اما تمام ذرات بدن‌امان را از خشم و نفرت اندوختند. هدیه‌ی شب اول مهر حضور حجاریان و عطریان‌فر و سعید شریعتی بود و ضیافت اعتراف و هجمه به دانش‌گاه! در کمین خانه‌امان هستند. این بار دانش‌گاه طعمه‌اشان است و بسیار به فتح‌اش تشنه‌اند.

تلفن پی‌درپی زنگ می‌خورد. همه به هم ریخته‌اند و به دنبال یک پاسخ! من هم پاسخی ندارم ولیک می‌دانم دانش‌گاه سنگر ماست و سنگرمان را به این زودی نمی‌بازیم. به هم‌کلاسی هم‌فکرم می‌گویم به قواعد آن‌ها و آن وقت که آن‌ها می‌خواهند بازی نمی‌کنیم. بهانه می‌خواهند برای بستن دانش‌گاه‌ها!- بهانه نمی‌دهیم.- تلفن را قطع می‌کنم و اشک‌های‌ام را پاک…

- اشک‌های‌ام را نمی بینی! و اول مهر را در خانه می‌مانم…-

مگر آدم چند بار زنده است یا چند بار طعم کلمات یک نفر- این‌گونه که کلمات تو در دهان من مزه کرد- مزه می‌کند؟ یا چند بار آدم آن‌قدر پر می‌شود که لب‌ریز شود؟ من این روزهای پر از دل‌تنگی را دوست می‌دارم جانا… و می‌دانم- به یقین- که فرصت این دل‌لرزه‌های تنهایی‌ هم عزیز است! عزیز…  اما در کنار این شهر در آستانه‌ی پاییز با آن آفتاب مایل کرخت‌کننده‌اش ته‌نشین می‌شوم. تکان‌ام بده…

شکیبا





چهار/ ایران را آزاد می‌خواهم!

20 09 2009

این تمام رویای‌ام بود.- ریختم در کوله‌پشتی‌ام! با وسایل لازم! اگر دستگیر شدم! برای احتیاط!-

من قدم در شهری می‌گذارم که مردمی ستم‌دیده و عقب‌نگه‌داشته‌شده، ولی سبز دارد… بسیار مردمی هم لابد با اندیشه‌های متفاوت، با رویاها و ایده‌آل‌های متفاوت؛ اما هم‌چون من امیدوار و سبز در خیابان بودند. خیلی از شعارهایی که با مردم گفتم، حرف دل‌ام نبود! اصلا حرف من نبود. گاهی نگران می‌شوم. ما این همه متفرق و غیرمتشکل، با خواسته‌هایی گاهی بسیار متفاوت؛ تا کی فقط با امیدی سبز این‌گونه کنار هم خواهیم ماند؟ خیابان یک‌دست سبز بود و قلب‌ام از سینه بیرون می‌جهید. حس شیطنت جالبی‌ست شعار بلندگو را تکرار نکردن و ضدش را گفتن! آدم دل‌اش می‌خواهد بلند بخندد. یک دل‌شوره بدی بود ته دل‌ام. از این‌که ناگهان فضا برگردد و دوباره با تیراندازی از پشت‌بام یک پای‌گاه بسیج غافل‌گیر شویم. من پیکر عزیز شهیدان‌امان را در آزادی- بیست‌وپنج‌ام خرداد- به دست ستوده‌ام و… دیگر نه! طاقت‌ش را ندارم. و نگرانی از این‌که این رویای سبز ما را سیاه کنند، با آن دوربین‌های دروغ‌پردازشان! می‌توانند آیا این همه سبز را دروغ کنند؟

دوستان‌ام را گم می‌کنم. به خودم می‌گویم آرام باش. یک قطره از دریای‌ام. یکی از خیلی! یک نفر رفته روی یک بلندی و با چنان آرامش خاطر غیرمعمولی- ناشی از یک حس پشت‌گرمی وصل بودن به دم و دست‌گاه قدرت- پرچم حزب‌الله را تکان می‌دهد. خشم مردم می‌خروشد. بر بلندای فریاد عدالت‌خواهی ما چه خائنانه ایستاده و لب‌خند می‌زند. نگاه‌اش می‌کنم و دل‌ام می‌خواهد لحظه‌ای- لحظه‌ای فقط- نگاه تهی‌اش به چشمان‌ام بیفتد! هزار حرف نگفته برای‌اش دارم و شرم را به چشمان دریده‌اش خواهم آموخت. نمی‌افتد. حسی تلخ در من بالا می‌آید و تا گلوی‌ام می‌رسد.

چه اعتماد به نفس غریب و لج در آوری دارند این جماعت. ما هزارانیم و یک نفر اصرار دارد روی وانت شعاری را بدهد که مردم تکرارش نمی‌کنند و هی بگوید و هی باز هم. در سرم هی نقشه می‌کشم که بلندگو را از چنگ‌اشان در آوریم. از فکرهای‌ام خنده‌ام می‌گیرد! نه! اهل این کارها نیستیم و از هر گونه خشونت منع شده‌ایم و به دوریم. مردم فریاد سر می‌دهند: بلندگو رو خاموش کن، صدای ما رو گوش کن!

صبر و تحمل مردم ما ستودنی‌ست، نیست؟

شعارها هیچ سازمان‌دهی خاصی ندارند. انگار هم‌دلی و درد مشترک فقط کارمان را پیش می‌برد. من اصرار دارم یادی از مظلوم شهیدان جنبش باشد؛ و اصرارم را فریاد می‌کنم. موبایل قطع نیست! به خاطر آن‌ها، ما هم موبایل داریم. نکرده‌اند به خاطر ما آن‌ها را از ارتباطات ارزش‌مندشان محروم کنند. دوستان‌ام را می‌یابم. آن‌ها سعی می‌کنند شعاری با قافیه‌ی نام‌های نبوی و حجاریان و تاج‌زاده بسازند. من اما ناگهان فریاد می‌شوم: شکنجه‌گر حیا کن، ابطحی رو رها کن! انگار همه‌ی آن فشاری که بر دل‌ام بود از آن‌چه بر ابطحی رفته یک‌باره سبک می‌شود. شعار فی‌البداهه‌ام می‌گیرد و اندکی بعد نام ابطحی با زندانی جای‌گزین می‌شود. بی‌چاره ابطحی نباید فکر کند که ما این بازی‌ها را باور کرده‌ایم! نباید تنها و ناامید شود. او به حمایت ما نیاز دارد .

ما هیچ وقت آن دیگران را، این‌گونه بی‌پرده و از نزدیک ندیده بودیم. برای ما آن‌ها کسانی هستند که مرگ بر را چنان غلیظ می‌گویند که می‌شود حس کشتن را در لحن‌اشان یافت! کسانی که به راه‌پیمایی می‌روند- یک مشت جیره‌خوار- که صداوسیما تصویرشان را با افتخار نشان می‌دهد. تصویری که تصور جهانیان بود و ما بسیار کوشیدیم تا خودمان را از آن‌ها جدا بشناسانیم!  اما آن‌ها این نیستند، یعنی فقط این نیستند. خشم و خشونتی که در نگاه‌اشان موج می‌زند، حس چرکین دست‌های‌اشان و گند چاله دهان‌اشان، چیزی بسیار تاسف‌بارتر از غفلت ناشی از جهالتی بود که ما تصور می‌کردیم. شکر که کلماتی که دست‌های‌ام به آن‌ها خو کرده‌اند توان انتقال چنان رذالتی را ندارند. به ما یورش می‌آورند! ما را که در راه رویش تک تک جوانه‌های سبز این سرزمین، چه ستم‌ها برده‌ایم؛ منافق می‌خوانند و با جسارتی- که غافل‌گیرمان می‌کند- پیر و جوان‌اشان راه بر ما می‌بندند و خصمانه رو در روی‌امان می‌ایستند. دست در دست یکی از برادران سبزم زنجیر می‌کنم- نمی‌شناسم‌اش- و از هر سو ضربه‌ای بر تن‌ام می‌خورد! حتا رد ضربه‌ها را نمی‌گیرم. زنی در سیاهی پیچیده- آمده لابد تا از مردمی مظلوم دفاع کند- پشت سرم غرولندی می‌کند و ضربه‌ای روانه‌ام: دختره‌ی…! به چشمان تو فکر می‌کنم. به تو که بانو می‌نامی‌ام. به تمام روشنی و پاکی جهان که در دل‌های ماست. چشم‌های‌ام را در چشم‌های‌اش می‌دوزم‌! لب‌ها به سکوت! پسر کناری‌ام جوش می‌آورد: خجالت بکش!- خجالت چه می‌داند چیست؟- دست‌اش را می‌کشم و آرام‌اش می‌کنم.

سبزها از میان دستان زنجیر شده‌امان می‌گذرند. هم‌زنجیرهای‌ام یا حسین می‌گویند. آن دیگران مرگ بر ضد ولایت فقیه! من فکر می‌کنم آیا واقعا جزای‌اش مرگ است عقیده‌ی مخالف؟ زنجیرمان در هم می‌شکند. پیرمردی با مو و ریش سپید- شصت‌هفتادساله- بر سرم فریاد است: مرگ بر منافق! از نفرت و حس چرکین چشمان‌اش تن‌ام می‌لرزد. نگاه‌ام را از نگاه‌اش می‌برم. ما منافق نیستیم. پیرمرد شروع می‌کند لگدپراندن! باور نمی‌کنم! این‌ها محرم و نامحرم سرشان می‌شود مثلا!- شب، پای‌ام کبود است و دردناک…-

به در ساختمان دادگستری و ساختمان خبرگزاری صداوسیمای کودتا که می‌رسیم جمعیت می‌خروشد! شعار می‌دهد! بلند و رسا! و صدای اعتراض‌امان- می‌دانم- به همه جا می‌رسد. بچه‌ای را پدر بر شانه‌های‌اش نشانده! هیجان‌زده می‌گوید: بابا! خیلی زیادیم، سر و ته مردمو نمی‌بینم! با تمام دل‌ام می‌خندم. قربان‌اش می‌روم و بادکنک سبزی به دست‌اش می‌دهم.

دوباره به آن‌ها می‌رسیم. این بار دست‌های‌امان را زنجیر می‌کنیم. پنج‌شش ردیف از سبزها پیش می‌رویم تا از میان آن‌ها بگذریم و به راه‌امان ادامه دهیم. ردیف دوم. دست در دست شیرزنی پیش می‌روم. نمی‌گذارند! این‌ها مجهزترند و کینه‌آلود‌تر. با باتوم و دیوار بسیجی مقاومت می‌کنند. خونی که در رگ آن‌هاست هدیه به رهبرشان است؛ مال ما هدیه به ملت‌امان! صبح دیدم روی دیواری نوشته بود: توده زنده است! لب‌خند می‌زنم. عقبی‌ها هل می‌دهند! آن‌ها منافقین را به خیال کثیف و بی‌انصافانه‌ی خودشان، خرد خواهند کرد. سبزها حیدر حیدر می‌گویند. من نمی‌دانم این شوق و این واژه‌ها یک هو از کجا میان لب‌های‌امان می‌جوشد…  حس سماع دارد! حس از خود نبودن! حیدر حیدر می‌گویند‌!  تقریبا دفاع‌اشان را شکسته‌ایم. تقریبا گذشته‌ایم. جوانکی چفیه به گردن، گاز فلفل اسپری می‌کند! خیلی نزدیک است… از هم می‌پاشیم… چشمان‌ام! گلوی‌ام! دل‌ام! فکرهای‌ام همه می‌سوزند و اشک‌های‌ام روان می‌شوند. گاز اشک‌آور هم به مهمانی‌امان اضافه می‌شود. چند قدم و بعد پاهای‌ام سست می‌شود و دیگر توان‌ام نیست که بایستم. فرو می‌ریزم! تشنه‌ام و گلوی‌ام می‌سوزد. بر دست‌ها می‌برندم. چشمان‌ام را می‌بندم و اشک‌های‌ام می‌آید.- این‌جا کجاست؟ غزه؟- گریه‌های‌ام را میان اشک‌های فلفلی‌ام بکنم؟ بر دست‌ها می‌برندم!  روسری‌ام را باز می‌کنند. صدای‌ام، نفس‌ام در نمی‌پاید اما روسری‌ام را می‌خواهم. نمی‌خواهم آن‌چه را که به اجبار از دوازده ساله‌گی بر سر کردم، بهانه کنند! بر زمین می‌خوابانندم. کمی آن سوتر، سبزها زیر اشک‌آور و فلفل فریاد می‌زنند: بی‌شرف ما روزه‌ایم. از حس طنازی و خلاقیت‌اشان خنده‌ام می‌گیرد. کسی آب در دهان‌ام می‌ریزد و شیر پاک خورده‌ای اکسیژن در دهان‌ام اسپری می‌کند. آرام‌تر می‌شوم و به آسمان بالای سر نگاه می‌کنم.- لب‌خند می‌شوم! همین آسمان است بالا سرت!- تو نبودی امروز و من چه‌قدر دل‌ام می‌خواست دست‌ام را در دست‌ات گره کنم و در سرزمین مادری، با تو فریاد آزادی سر دهم و خنده شوی! خنده شوم! برای آن بعدی‌ها؛ برای فرزند من و تو و تمام سبزهای دیگری که امروز با قدم‌هاشان امید آفریدند و کابوس! بیا به کابوس‌های‌اشان بخندیم! بی‌چاره‌ها نمی‌دانند کابوس‌های‌اشان، خواب‌های خوبی ا‌ست!

شکیبا





سه/ با من از آزادی گفتی…

19 09 2009

انگار اسم شب آورده باشی! یا حرفی زده باشی که کس با من نگفت. یا مثل این‌که حرف غریبی زده باشی! آن‌چه بس‌که نشنیده‌ایم یک جورهایی ممنوعه است…

این روزها فکری بودم که هیچ وقت شده سر بلند کنیم و از آزادی بگوییم؟ و برای‌اش بکوشیم؟ شاید ما با تمام جان‌سختی‌امان فراموش نکردیم که این زنده‌گی برای ما چیزی فراتر از زنده بودن دارد.

اما آزادی حرف ممنوعه‌امان بوده…

هجده‌ساله بودم، در آستانه‌ی آزمون سخت زنده‌گی؛ کنکور! وقتی هم‌کلاس‌های‌ام پشت میزهای‌اشان آینده‌ی خودشان را می‌ساختند، من در خیابان راهی به دنبال اندکی آزادتر اندیشیدن می‌گشتم!

قبل از انتخابات بود و یادم نمی‌رود آن همه تلخی و تعجب را که سرریز شد در صورت کودکانه‌ام؛ آن‌جا که زنی در برابر خواهش من برای این‌که یک قدم در راه جلوگیری از سقوط جامعه بردارد آوار شد بر سرم به فریاد که: رای بدهیم که آزادی شه و برین لخت بغل پسرها بخوابین!؟!

و من چه زود از او گریختم!

و آن انتخابات سرنوشت تلخی برای‌امان رقم زد. هنوز هم جای واژه‌ی آزادی در جمله‌ی او بر تن من تازیانه می‌کوبد و فراموش نمی‌کنم که در میان اکثر مردمان شهرم، چه‌قدر آزادانه زیستن سنگین و غریب است؛ حتا برای به زبان آوردن!

و چه‌قدر در سال‌های اخیر چیز سنگینی کنار یک دختر آزادمنش بر شانه‌ام سنگینی می‌کند. ما هزینه‌ی خواسته‌ی شاید ساختارشکن‌امان را بر شانه‌های‌امان حمل می‌کنیم. در تمام این سال‌ها نسل ما، همین یک واژه را با هزار بسته‌بندی و هزار جلد مختلف گفت و خواست. ما با مسئولین امنیتی دانشگاه‌امان بر سر فضای نقد علمی-!!!- چانه زدیم و در دبیرستان از انتخاب گفتیم و در راهنمایی برای رنگ روپوش مدرسه مبارزه کردیم. اما کم‌تر جایی بود که بتوانیم آزادی‌امان را آن‌طور که هست-عریان- بخواهیم.

نسل ما این واژه‌ی ممنوعه را به هزار کلمه و هزار زبان خواست…

تمام هفته‌ای که گذشت به دخترکی اندیشیده‌ام که از این سال‌ها گذشته و به روزی رسیده که تو می‌آیی و به او می‌گویی: بانو! بیا از آزادی سخن بگوییم!

تمام هفته‌ای را که گذشت حواس‌ام پیش بچه‌ها بود. دیدم چه‌قدر نباید دارند پیش روی‌اشان!- چه‌قدر نباید بی‌توضیح!-

بچه‌ها دارند به سرنوشت ما دچار می‌شوند؟ ما می‌گذاریم؟ هزار بار به خودم می‌گویم: نه! نه! نه…

تو درست می‌گویی! باید این عزیزواژه را شناخت و تاویل به معنای‌اش کرد. من اما فکر می‌کنم آزاد پوشیدن و آزاد نوشیدن هم بخشی از آزادی‌ست! جانا! اگر از نسل ما دغدغه‌ی چهارچوب‌های پوشیدن و نوشیدن را حذف بتوان کرد، باور کن همه‌امان سه‌چهار سالی وقت اضافه می‌آوریم! وقتی برای اندیشیدن به این‌که حالا که سرخ پوشیده‌ام و دستان تو را در دست دارم، آن قدم بعدی در آزادانه زیستن‌ام چیست؟

در روان‌کاوی فروید یک مفهومی هست به نام تثبیت شدن؛ فرد در یکی از مراحل رشدش تثبیت می‌شود و این اتفاق کلیه‌ی رفتارهای‌اش را تحت تاثیر قرار می‌دهد. این‌طور می‌گویند که تثبیت شدن به خاطر برآورده نشدن کامل یک نیاز در زمان خودش است که باعث می‌شود آن نیاز در قالب‌های مختلف به زنده‌گی تسری بیابد. من همیشه این دغدغه‌ی- گاهی بیمارگون- نسل‌امان را در چه بنوشم و چه بپوشم، چیزی شبیه همین تثبیت شدن می‌دانم. ما در اولین ظواهر ناشی از وجود آزادی گیر کرده‌ایم.- گیرمان داده‌اند!- می‌دانی! با همه‌ی غمی که از این اتفاق و از این مهجور ماندن اصل آزادی بر دل‌ام می‌نشیند، نمی‌توان خرده گرفت.

اما ما به فرزندان‌امان خواهیم گفت که زنده‌گی چیزی فراتر از زنده بودن است. ما به فرزندان‌امان فضایی برای آزاد اندیشیدن خواهیم داد و تمام توان‌امان را به کار خواهیم بست که وجوه بیش‌تری از حقیقت را- که به سان منشوری‌ست- ببینند. آنان را بر شانه‌های‌امان خواهیم نشاند و چشم‌های‌اشان را دیدن خواهیم آموخت! دیدن و انکار نکردن! ما آزادی را از یک واژه در کتاب‌ها به یک مفهوم بدل خواهیم کرد و آن را زنده‌گی خواهیم کرد.

و برشت را گوش خواهیم داد که گفت:

به جای خود آزاد بودن

بکوشید چنان سامانی بدهید که همه‌گان آزاد باشند

و به عشق‌ورزی به آزادی نیز نیازی نباشد!

این همه نباید که شنیدم بچه‌ها می‌شنوند را فرزندان من و تو نخواهند شنید! نسل ما، همان هم‌کلاسی‌های من و تو قدم‌های بزرگی برداشته‌اند. ما اسم شب‌امان را- که از جای خالی‌اش و از نبودن‌ا‌ش شناختیم‌اش و ضرورت‌اش را دریافتیم- در میدان‌های شهر فریاد خواهیم زد و برای فرزندان‌امان چیزی ملموس‌تر از آرمان سرخ آزادی به دست خواهیم آورد. و اگر یک چیز برای آموختن به آن‌ها داشته باشیم، حق‌اشان برای شک کردن است.

و من تا زمان زمان است و عقربه‌های ساعت از چرخیدن وانمانده‌اند، با تو از آزادی خواهم گفت و به کودکانی خواهم اندیشید که تمام مصادیق آزادانه زیستن به بازی‌های بچه‌گی‌اشان راه یابد! آخر دخترکی دیدم که به عروسک‌اش می‌گفت: روسری‌ات را درست کن! و نمی‌دانم عروسک‌اش که بزرگ‌تر شد چه به او خواهد گفت! و نمی‌دانم عروسک- چون نسل ما- آیا جای خالی چیزی را در زنده‌گی کوچک‌اش حس می‌کند؟ و روزی چندبار؟ چندبار با خود می‌گوید: مگر ما چه می‌خواهیم؟

و به زنان سرزمین‌ام می‌اندیشم! زنانی که معلوم نیست در کدام گوشه‌ی این گربه‌ی لم‌داده عروسک‌اند؟

شکیبا