انگار اسم شب آورده باشی! یا حرفی زده باشی که کس با من نگفت. یا مثل اینکه حرف غریبی زده باشی! آنچه بسکه نشنیدهایم یک جورهایی ممنوعه است…
این روزها فکری بودم که هیچ وقت شده سر بلند کنیم و از آزادی بگوییم؟ و برایاش بکوشیم؟ شاید ما با تمام جانسختیامان فراموش نکردیم که این زندهگی برای ما چیزی فراتر از زنده بودن دارد.
اما آزادی حرف ممنوعهامان بوده…
هجدهساله بودم، در آستانهی آزمون سخت زندهگی؛ کنکور! وقتی همکلاسهایام پشت میزهایاشان آیندهی خودشان را میساختند، من در خیابان راهی به دنبال اندکی آزادتر اندیشیدن میگشتم!
قبل از انتخابات بود و یادم نمیرود آن همه تلخی و تعجب را که سرریز شد در صورت کودکانهام؛ آنجا که زنی در برابر خواهش من برای اینکه یک قدم در راه جلوگیری از سقوط جامعه بردارد آوار شد بر سرم به فریاد که: رای بدهیم که آزادی شه و برین لخت بغل پسرها بخوابین!؟!
و من چه زود از او گریختم!
و آن انتخابات سرنوشت تلخی برایامان رقم زد. هنوز هم جای واژهی آزادی در جملهی او بر تن من تازیانه میکوبد و فراموش نمیکنم که در میان اکثر مردمان شهرم، چهقدر آزادانه زیستن سنگین و غریب است؛ حتا برای به زبان آوردن!
و چهقدر در سالهای اخیر چیز سنگینی کنار یک دختر آزادمنش بر شانهام سنگینی میکند. ما هزینهی خواستهی شاید ساختارشکنامان را بر شانههایامان حمل میکنیم. در تمام این سالها نسل ما، همین یک واژه را با هزار بستهبندی و هزار جلد مختلف گفت و خواست. ما با مسئولین امنیتی دانشگاهامان بر سر فضای نقد علمی-!!!- چانه زدیم و در دبیرستان از انتخاب گفتیم و در راهنمایی برای رنگ روپوش مدرسه مبارزه کردیم. اما کمتر جایی بود که بتوانیم آزادیامان را آنطور که هست-عریان- بخواهیم.
نسل ما این واژهی ممنوعه را به هزار کلمه و هزار زبان خواست…
تمام هفتهای که گذشت به دخترکی اندیشیدهام که از این سالها گذشته و به روزی رسیده که تو میآیی و به او میگویی: بانو! بیا از آزادی سخن بگوییم!
تمام هفتهای را که گذشت حواسام پیش بچهها بود. دیدم چهقدر نباید دارند پیش رویاشان!- چهقدر نباید بیتوضیح!-
بچهها دارند به سرنوشت ما دچار میشوند؟ ما میگذاریم؟ هزار بار به خودم میگویم: نه! نه! نه…
تو درست میگویی! باید این عزیزواژه را شناخت و تاویل به معنایاش کرد. من اما فکر میکنم آزاد پوشیدن و آزاد نوشیدن هم بخشی از آزادیست! جانا! اگر از نسل ما دغدغهی چهارچوبهای پوشیدن و نوشیدن را حذف بتوان کرد، باور کن همهامان سهچهار سالی وقت اضافه میآوریم! وقتی برای اندیشیدن به اینکه حالا که سرخ پوشیدهام و دستان تو را در دست دارم، آن قدم بعدی در آزادانه زیستنام چیست؟
در روانکاوی فروید یک مفهومی هست به نام تثبیت شدن؛ فرد در یکی از مراحل رشدش تثبیت میشود و این اتفاق کلیهی رفتارهایاش را تحت تاثیر قرار میدهد. اینطور میگویند که تثبیت شدن به خاطر برآورده نشدن کامل یک نیاز در زمان خودش است که باعث میشود آن نیاز در قالبهای مختلف به زندهگی تسری بیابد. من همیشه این دغدغهی- گاهی بیمارگون- نسلامان را در چه بنوشم و چه بپوشم، چیزی شبیه همین تثبیت شدن میدانم. ما در اولین ظواهر ناشی از وجود آزادی گیر کردهایم.- گیرمان دادهاند!- میدانی! با همهی غمی که از این اتفاق و از این مهجور ماندن اصل آزادی بر دلام مینشیند، نمیتوان خرده گرفت.
اما ما به فرزندانامان خواهیم گفت که زندهگی چیزی فراتر از زنده بودن است. ما به فرزندانامان فضایی برای آزاد اندیشیدن خواهیم داد و تمام توانامان را به کار خواهیم بست که وجوه بیشتری از حقیقت را- که به سان منشوریست- ببینند. آنان را بر شانههایامان خواهیم نشاند و چشمهایاشان را دیدن خواهیم آموخت! دیدن و انکار نکردن! ما آزادی را از یک واژه در کتابها به یک مفهوم بدل خواهیم کرد و آن را زندهگی خواهیم کرد.
و برشت را گوش خواهیم داد که گفت:
به جای خود آزاد بودن
بکوشید چنان سامانی بدهید که همهگان آزاد باشند
و به عشقورزی به آزادی نیز نیازی نباشد!
این همه نباید که شنیدم بچهها میشنوند را فرزندان من و تو نخواهند شنید! نسل ما، همان همکلاسیهای من و تو قدمهای بزرگی برداشتهاند. ما اسم شبامان را- که از جای خالیاش و از نبودناش شناختیماش و ضرورتاش را دریافتیم- در میدانهای شهر فریاد خواهیم زد و برای فرزندانامان چیزی ملموستر از آرمان سرخ آزادی به دست خواهیم آورد. و اگر یک چیز برای آموختن به آنها داشته باشیم، حقاشان برای شک کردن است.
و من تا زمان زمان است و عقربههای ساعت از چرخیدن وانماندهاند، با تو از آزادی خواهم گفت و به کودکانی خواهم اندیشید که تمام مصادیق آزادانه زیستن به بازیهای بچهگیاشان راه یابد! آخر دخترکی دیدم که به عروسکاش میگفت: روسریات را درست کن! و نمیدانم عروسکاش که بزرگتر شد چه به او خواهد گفت! و نمیدانم عروسک- چون نسل ما- آیا جای خالی چیزی را در زندهگی کوچکاش حس میکند؟ و روزی چندبار؟ چندبار با خود میگوید: مگر ما چه میخواهیم؟
و به زنان سرزمینام میاندیشم! زنانی که معلوم نیست در کدام گوشهی این گربهی لمداده عروسکاند؟
شکیبا